پنجشنبه, ۰۵ مرداد ۱۳۹۶

دستیابی به توسعه ملی درگرو ارتقاء آگاهی های عمومی است، مصاحبه با روزنامه دنیای اقتصاد، تیر 92

از دیدگاه نظریه پردازان توسعه عوامل مختلفی موجب توسعه یافتگی کشورهای می شون،برخی از آنها معتقدند توسعه امری چند وجهی است و برخی نیز معتقدند که توسعه یافتگی تنها با تکیه بر مسایل اقتصادی امکان پذیر است.این موضوع محل چالش در محافل نظری کشور ما نیز بوده است. به نظر شما چرا برای کشوری با مختصات ایران که در مسیر توسعه یافتگی است و طی سالهای گذشته مدلهای مختلفی از مسیرهای توسعه را پیموده است،هنوز این موضوع محل چالش است درحالی که بسیاری از کشورها از مرحله چانه زنی برسر مدلهای توسعه گذشته اند؟

داستان توسعه یافتگی و توسعه نیافتگی به اندازه تاریخ بشر سابقه دارد؛ اگرچه در قالب یک مفهوم یا یک شاخه از علم اقتصاد بعد از جنگ جهانی دوم مطرح شد و با مباحث اقتصاد سیاسی دنبال شد اما هنوز هم دلایل توسعه نیافتگی کشورها و مشکلاتی که کشورهای توسعه نیافته یا به تعبیری کشورهای جهان سوم با آن مواجه هستند، در قالب اقتصاد سیاسی فهم می شود. حاکمیت سیاسی آن زمان، هژومونی و دخالت کشورهای مسلط نشان می داد که دلایل اصلی توسعه نیافتگی استثمار و استعمار است.با این حال در ادبیات سیاسی و اقتصاد سیاسی تقسیم بندی از کشورهای صورت گرفته و کشورها را به جهان اول، دوم ، سوم و کشورهای مرکز و پیرامون، کشورهای فقیر و غنی، کشورهای توسعه یافته و در حال توسعه، پیشرفته و عقب نگه داشته شده تقسیم بندی شده اند. پشت هرکدام از این دسته بندی ها دلایل و مقاصدی وجود دارد. برای مثال وقتی که کشورها رو به دو دسته تقسیم می کنیم، پیشرفته و عقب نگه داشته شده، به این معنی است که دلیل عقب اقتادگی از برون است و نه از درون. و نهایتا سازمانهای بین المللی مثل صندوق بین المللی پول و بانک جهانی یا نهادهای علمی کشورها را به دو دسته کشورهای در حال توسعه و توسعه یافته تقسیم می کنند. به نظر من واژه درحال توسعه یک واژه گویا و رسا نیست و به گونه ای اینگونه القا می کند که کسانی که توانستند فرایند توسعه را طی کرده و توسعه یابند از مرز توسعه یافتگی عبور کرده اند ،آنها کارخود را انجام داده اند و مابقی کشورها در مسیر هستند. یعنی بر روی پلت فرم توسعه قرار گرفته و به تدریج مسیر را طی می کنند. این دیدگاه از یک منظر به کشورهای توسعه نیافته ادرس غلط می دهد یا اینکه آنها را تشویق کرده یا نوعی اغفالگری می کند. اینکه کسی نداند که در چه شرایطی قرار دارد و ما هم به او بگوییم که وضع تو خوب است و به جلو می روی، در حالی که بیماری صعب العلاجی دارد،مصداق همان آدرس غلط دادن است.زیرا این بیمار اطمینان پیدا می کند که در بازه زمانی به مسیر سلامتی می رسد ، فارغ از اینکه با هزاران مشکل خاص روبروست و ممکن است در این مسیر عقب گرد کرده و بیماری اش حاد تر شود. در مقیاس کشوری هم این داستان وجود دارد. بنابراین در ابتدا کشور های توسعه نیافته باید واقف شوند کجا ایستاده اند و شناخت واقعی از وضع موجود خود داشته باشند.


یعنی فکر می کنید این امید واهی است و کشورها نباید احساس کنند در مسیر توسعه قرار دارند؟
نه الزاما، کشورهای در حال توسعه دو دسته هستند؛یکسری در مدار توسعه بوده و واقعا در مسیر توسعه قرار دارند. اگر به لحاظ تاریخی روند حرکت آنها را بررسی کنید، می بینید که آهسته و پیوسته در حال حرکت به جلو هستند.گروه دوم کشورهایی هستند که سالهای سال در مسیر مارپیچ توسعه یافتگی در حال چرخش هستند وگاهی عقب گرد کرده اند یا آنکه با سرعت بطئی جلو رفته اند. اما سئوال اینجاست آیا می توان این کشورها را توسعه یافته قلمداد کرد؟ اگر ،به طور مثال، کشوری در طول 20 سال گذشته سرمایه اجتماعی اش به شدت تضعیف شده باشد و به لحاظ توسعه سیاسی عقب گرد داشته و حق حیات انسانی شامل کیفیت آموزش،کیفیت سلامت، کیفیت زیرساختهای اقتصادی در این کشور تضعیف شده باشد،به فرض که این کشور 4 تا 5 درصد هم به طور میانگین سالیانه نرخ رشد اقتصادی داشته باشد، آیا می توان این کشور را در حال توسعه قلمداد کنیم؟ لذا این تقسیم بندی گویای وضعیت واقعی کشورها نیست. اما به هر حال با هر نگاهی که به مفهوم وشکل توسعه یافتگی یا توسعه نیافتگی کشورها نگاه کنیم، آنچه ملاک بحث یا تشخیص خواهد بود میزان و حجم محرومیت ها، ظلم و بی عدالتی ها و نابرابری فرصت ها است که کاملا جلوی چشم همه ما است و بر همگان مشهود است. به تعبیر آمارتیا سن بهتر است عدالت را زمینی نگاه کنید و ببینید که چه محرومیت ها و بی عدالتی هایی در کنار ما وجود دارد که ملموس است، به چشم بینید و درصدد رفع این محرومیت ها و بی عدالتی ها گام بردارید. به میزانی که بدانیم از چه محرومیت ها و گرفتاری هایی برخوردار هستیم به همان میزان می توان دنبال راهکار بود. به عبارت دیگر مهم این است که چه تعریفی از توسعه و توسعه نیافتگی داریم. اگر توسعه را به تعبیر دکتر مرحوم عظیمی تلاش زیاد و نتیجه کم تلقی کنیم، لاجرم مشکل را در ضعف بهره وری می بینید. گویی که همه تلاش می کنیم اما تلاش های ما بی نتیجه یا کم نتیجه است .یکی از دلایل آن این است که هارمونی و هماهنگی در مجموعه این تلاش ها نیست که هم افزایی ایجاد کند یا به عبارتی هدفی در فعالیت ما نیست. برای ناخدایی که به مقصد نمی اندیشد هیچ بادی موافق نیست. اگر ندانید کجا می خواهید بروید و هدف توسعه ملی مشخص نباشد راه را نمی توان خوب مستقر کرده و از ظرفیت های یکدیگر نمی توان برای توسعه استفاده کرد. تاکتیک ها و استراتژی ها و برنامه های عملیاتی همه تابع این هدف هستند که تصویر روشنی ارایه شود که مشخص شود کجا می روید . نمی توان توسعه را تنها از دریچه نگاه درآمد سرانه پایین یا عدم تحرک اجتماعی تفسیر کرد.


این چالشی است که بین اندیشمندان ما همچنان در جریان است.شما اشاره کردید که ابتدا باید هدف روشن باشد.به تحقیق می توان گفت بسیاری از برنامه های توسعه که قبل و بعد از انقلاب نگاشته شده و قانون شده اند،روشن کردن این مسیر بوده است...
نه،موافق نیستم. به نظر بنده یکی از خلاء های بزرگ برنامه های توسعه کشور ما همین است. اگر توسعه نیافتگی را عدم تحرک اجتماعی تعریف کرده در نتیجه دنبال این می رویم که نوسازی اجتماعی ایجاد شود ویا اگر توسعه نیافتگی را پایین بودن درامد سرانه تلقی کنیم به دنبال این می رویم که درامد بالا برای کشور ایجاد کنیم . اگر به تعبیر امارتیا سن توسعه نیافتگی را نا آزادی ها تلقی کردیم در نتیجه دنبال زدودن ناآزادی های ملموس خواهیم رفت. نکته ای که در کلیت می توان به آن اشاره کرد، باهرنگاهی که به توسعه و توسعه نیافتگی نگاه کنیم اگرچه ممکن است تفاوت های قابل ملاحظه ای وجود داشته باشد، اما اگر مرز حداقلی برای توسعه تعریف کرده و بگوییم کسب نمره 10 برای توسعه یافتگی ضروری است، شاید بتوان بر این مبنا تعریف حداقلی ارایه کرد که به نظرمن تعریف دکتر عظیمی قابل دفاع است که توسعه اقتصادی اقتصادی را تحول مبانی علمی و فنی تولید از وضعیت سنتی به مدرن تعریف کرد . از سویی از هر نظر که توسعه نیافتگی را بررسی کنید، چه به لحاظ جمعیتی ، جغرافیایی، نزادی، دینی و... ، پاسخ های یکسان بدست نمی آید و تفاوت های زیادی در کشورها می توان دید. اما آنچه مشترک و قرینه کشورهای توسعه نیافته است، ضعف در مبانی علم و فن در این کشورها است. حال می توان به این ضعف علم و فن در قالب دانش تخصصی نگاه کرد و هم به عنوان آگاهی های عمومی . در کتاب توسعه پایدار که به تازگی توسط اینجانب و برخی همکاران دانشگاهی منتشر شده تاکید بر ضعف آگاهی های عمومی به عنوان یکی از موانع توسعه نیافتگی صورت گرفته است. اگر دنبال این هستیم که دلایل توسعه یافتگی کشورهای توسعه یافته را پیدا کرده به مظاهر نگاه نکنیم، باید توجه کنیم که آنها توانسته اند فرایند توسعه شان را به گونه ای مدیریت کنند که بر علم و فن استوار باشد. در واقع به جای اینکه بیایند صاحب صنعت شوند، صنعتی شده اند.اگرچه پیش از پیروزی انقلاب اسلامی تلاش هایی برای صنعتی شدن در کشور صورت گرفت، اما آنچه در عمل اتفاق افتاد،صاحب صنعت شده ایم و صنعتی نشده ایم.البته این به معنی نیست که این تلاش ها برای کشور خوب نبوده است. صنایع خوبی مثل خوردوسازی یا فولاد در کشورمان پایه گذاری شد،اما به لحاظ مبنایی و استراتژیک صاحب علم و فن نشدیم به همین دلیل در مسیر توسعه مانده ایم.


شما اشاره کردید که یکی از عوامل توسعه نیافتگی می تواند ضعف آگاهی های عمومی باشد، می توان گفت این ضعف ریشه در مسایل فرهنگی دارد؟
قطعا همینطور است؛همانطور که توسعه چند بعدی است و ابعاد مختلف سیاسی اجتماعی و فرهنگی دارد، توسعه نیافتگی کشورها هم همه این ابعاد را دارد.البته می توان به ریشه های تاریخی هم اشاره کرد، همینطور به دلایل اقتصادی و زیست محیطی . اما یکی از مهمترین دلایل ،قطعا مسایل فرهنگی ، ضعف دانش و آگاهی های عمومی مرتبط می شود. کاملا بدیهی است که این ضعف آگاهی ها یک مسئله ذاتی نیست. این موضوع به خصوص در مورد کشورهایی که از بهره هوشی قابل ملاحظه ای برخوردار بوده و تفاوت زیادی با کشورهای توسعه یافته ندارند،کاملا مشهود است.بنابراین این مسئله اکتسابی است. به این معنا که اموزش لازم به آنها داده نشده و نظام اموزشی کشورهای توسعه نیافته ای مثل ما،هرچقدر هم فارغ التحصیل دانشگاهی داشته باشد، باز هم در حوزه فرهنگی با ضعف در آگاهی های عمومی مواجه است.


آیا باید ریشه های این ضعف را در ساختارهای برنامه ریزی جستجو کرد یا درعرف و سنت؟
در هردو.مثلا در دوران دبستان چقدر به شهروندان آموزش داده و آگاهی بخشی کرده ایم تا وظیفه خود را به عنوان یک فرد در جامعه بدانند. آیا به آنها احترام به حقوق دیگران ، روح تتبع و نواوری، رعایت قاعده بازی و حرمت حریم شخصی دیگران را اموزش داده ایم؟ آیا اموزش داده ایم که این جسارت را داشته باشند اگر خطای کردند شهامت گفتن کلمه "اشتباه کردم" را داشته باشند؟ اگر در دوران دبیرستان و راهنمایی یک واژه اشتباه کرده ام در وجود دانش اموز نهادینه می شد، بسیاری از خطاهای بزرگی که مدیران ارشد کشور انجام داده و مصر بر تکرار آن هستند قابل رفع بود و این همه خسارت بر کشور تحمیل نمی کرد. فقط کافی بود که بگویند اشتباه کرده ام. همینطور نهادهای جمعی مثل مطبوعات، صدا و سیما و همه ابزارهای رسانه ای اگر در خدمت این آگاهی بخشی قرار می گرفت آنگاه جامعه رفتار توسعه ای از خود بروز داده و انسان توسعه ای تربیت می کرد .البته باید توجه داشت که بخش عمده ای از این مشکلات به دولت ها برمی گردد. به همین دلیل نقش دولت ها در توسعه نیافتگی بسیار حائز اهمیت است.به تعبیر فریدمن تورم محصول عملکرد غلط دولت ها است و هرگونه افزایش تورم و مشکلات آن به ناتوانی دولت ها برمی گردد.به همین منوال، عدم اگاهی و ضعف انسانها به عنوان انسان توسعه مدار به نقش و کارکردی که دولت ها ایفا می کنند،مرتبط است.اگر عملکرد دولت های بعد از انقلاب را بررسی کنید بدون استثنا، روسای جمهور بر سر مسیرهای توسعه با چالش های زیادی مواجه بوده اند که مهمترین آنها ضعف دانش عمومی است. ولی در عمل می بینیم که کمترین توجه را به اموزش و پرورش مبذول داشته اند.شاید اگر موقع انتخاب کابینه سئوال شود که مهمترین وزیر و وزارتخانه کدام است، باید گفت اموزش و پرورش. وقتی این هشیاری و ضعف در تصمیم گیری وجود دارد عملا اجازه تحول در ساختارهای جامعه را نمی دهد .درحالی که کشورهایی به واقع در حال توسعه توانسته اند ظرفیت اجتماعی را شکل بدهند و ضعف فرهنگی را رفع کرده و جلو بروند. وقتی با یک شهروند ترکیه ای یا مالزیایی مواجه می شوید ، احساس می کنید که بازاریاب ملی هستند. علاوه براینکه به منافع شخصی خود فکر می کنند به منافع جمعی هم توجه دارند. چون اگاه هستند که در چه کشتی نشسته اند و می خواهند این کشتی را به خوبی به ساحل مقصود برسانند. همچنین در حوزه آگاهی ها یا دانش فنی، ضعف در نظام دانشگاهی و صنعت از ضعف های بنیادی است. یک کارخانه درالمان سالانه 250 پتنت جدید ارایه می کند که نشان می دهد این جامعه زنده است و نوآوری می کند. ولی کشورهای توسعه نیافته از جمله کشور ما کمترین توجه را به حوزه R&D دارند. البته محرومیت ها و تحریم های 30 سال اخیر دسترسی ما را به تکنولوژی جهانی محدود کرده اند. وقتی کشوری به دانش بین المللی دسترسی ندارد، حداقل باید نظام تخصیص منابع اش را به گونه ای تنظیم کند که بیشتر به حوزه R&D توجه داشته باشد تا بتواند تحول ایجاد کند.


یعنی به اعتقاد شما این وظیفه دولت هاست که باید برای توسعه فرهنگ سازی کنند؟
مقوله عقلانیت در تصمیم گیری هم به دولتها مرتبط است و هم به مردم. هر تقسیم بندی که از عقلانیت داشته باشیم ، نظام آگاهی بخشی که بتواند عقلانیت را در حوزه تصمیم گیری جمعی و مدیریت دولت مستولی کند، می تواند شهروندانی را تربیت کند که از رفتار باثبات برخوردارباشند.در نتیجه دیگر یک فرد یا جریان سیاسی مجهول الهویه در یک بزنگاه انتخاباتی نمی تواند آنها را فریب بدهد. درحالی که آن فرد،در گذشته نیز همان دیدگاهها را داشته و تغییری نکرده است.این ما مردم هستیم که در تشخیص اشتباه کرده و رفتارمون بر نمودار عقلانیت و توسعه یافتگی نیست. اینکه می پرسید از کجا باید شروع کرد،پاسخ ام این است که باید از همین نقطه کار را شروع کرد. به افرادی که دغدغه توسعه سیاسی و توسعه پایدار دارند باید گفت که به جای انکه نسخه بپیحید که توسعه را از بالا شروع کنید،بهتر است از طبقات پایین کار آغاز شود.باید مردم را نسبت به حقوق خودشان آگاه کرد. وقتی به حقوق شان اگاه می شوند بالاطبع منفعت بلند مدت و پایدار خود را بهتر تشخیص می دهند. گاهی توده شهروندی رفتارهایی از خود بروز می دهد که نشان از ترجیح منافع کوتاه مدت است و با همین کوته نگری کشور 50 سال به عقب باز می گردد. لذا مطبوعات، احزاب، گروههای سیاسی و تشکل های غیر دولتی باید به آگاهی بخشی عمومی اهتمام بورزند، تا غالب مردم متوجه شوند هدف کجاست و مصلحت و منفعت شان چیست. در این صورت می توان انتظار داشت که نتیجه این تحولات بر مدار توسعه است. اگر غیر از این باشد به جایی نمی رسیم.اگر بهترین نهادها را مستقر کنید اما در درون آنها انسانهای توانمند نباشند، نمی توان انتظار داشت که تحولات توسعه ای ایجاد می شود. هرگونه تحول صرفا تابع تحولات نهادی نیست بلکه بیشتر تابع قابلیت درون نهادی یعنی قابلیت انسانی است . لذا راهکار برون رفت از این وضعیت ، محوریت قرار دادن آگاهی های عمومی و مبانی علمی- فنی با تمرکزبر پارادایم توسعه مردم محور( انسان محور) است.


برخی از اندیشمندان معتقد هستند در توسعه نقش دولتها مهم است و تاکید دارند که دولتی می تواند کشور را به توسعه برساند که اقتدارگرا باشد...
بین دولت مقتدر و دولت اقتدارگرا باید تفاوت قایل شد.
دقیقا منظورم دولت اقتدارگرا و دولت دمکراتیک است.به نظرشما کدامیک می تواند به تسریع فرایند توسعه کمک کند؟
وقتی می گویید دولت اقتدارگرا دقیقا به شکل حاکمیت دولت به لحاظ سیاسی و کشورداری توجه می کنید. دولت اقتدارگرا دولتی است که حاکمیت فردی و مطلقه دارد و مردم در این شکل حاکمیت مسلوب الاختیار هستند. تجربه تاریخی این گونه حاکمیت ها در داخل و خارج موجود است. دولت های اقتدارگرا توسعه به بار نمی اورند. اگر نمونه های موفقی در دنیا دیده می شود تحت شرایط خاص بوده است که تفسیر و تحلیل خاص خود را می طلبد. در زمره موفقترین اینها می توان به دولت کوان لی نخست وزیر اسبق سنگاپور اشاره کرد که بعدها به تز لی معروف شد .او معتقد است دولت های اقتدار گرا بهتر می توانند منفعت عمومی را تشخیص داده و عملکرد بهتری را ارایه بدهند. در مقابل به تعبیر استگلیتز برنده جایزه نوبل 2001 اقتصاد هزاران مورد دولت های اقتدارگرا هم می تواند مثال زد که کشورها را به نابودی کشانده اند. می گوید شاید اقتدارگرایان بتوانند سه مورد را مثال بزنید، من می توانم هزاران مورد را ارایه کنم. قطعا مدیریت توسعه در کشورهای توسعه نیافته سخت تر از کشورهای توسعه یافته است و نیازمند اقتدار مدیریتی است. اما باید بین مدیریت مقتدرانه و حاکمیت اقتدارگرا تفاوت قائل شد . به عبارت دیگر،اقتدار مدیریت یا مقتدر بودن دولت بسیار حائز اهمیت است ،اما این اقتدار باید برمدار توسعه یافتگی کشور باشد. دولتمرد توسعه گرای مقتدر وقتی می تواند موفق عمل کند که مشروعیت خود را از مردم گرفته باشد و برپایه این مشروعیت اقتدار ورزی کرده و به صورت مقتدرانه ماموریت های توسعه ملی را جلو ببرد. اقتدرگرایی را باید در قالب رویکرد مستقر توسعه فهمید و عملیاتی کرد. وقتی مبانی فکری کشوری مردم محور یا انسان محور است،در آن صورت مدیر مقتدر مدیری است که اجازه ندهد به حقوق شهروندی تحت هر عنوان تجاوز صورت بگیرد. بنابراین اگر فهم از توسعه یا پارادایم فکری توسعه متفاوت باشد، تعریف از اقتدار نیز متفاوت خواهد بود. اقتداراین است که دولتمرد شهامت داشته باشد از حقوق مردم مقتدارانه دفاع کند. از این منظر نیاز به دولت مقتدر داریم و نه دولت اقتدارگرا.


در چنین شرایطی آیا باز هم می توان گفت که دولت مقتدر باید توسعه سیاسی را در اولویت قرار دهد یا مثلا توسعه اقتصادی را؟
این بحث دیگر در مرزهای اندیشه های توسعه سخن قدیمی است. توسعه یک مفهوم چند بعدی است و هیچ تقدم و تاخری نسبت به همدیگر ندارند.
اما هنوز هم در جامعه ما محل چالش است.
بله، هنوز هم بعضی از دوستان متخصص بر این موضوع تشکیک دارند. اخیرا هم دیده ام که برخی دوستان به توسعه اقتصادی به عنوان اولویت تاکید می کنند. من چندان موافق نیستم؛ عرض کردم توسعه یک مفهوم چند بعدی است و باید به همه ابعاد ان توجه شود. توسعه یافتگی و حرکت به سمت توسعه مانند مسابقه دومیدانی امدادی است که همه باید با هم حرکت کرده و جلو بروند. اگر یکی از انها به هر دلیل افتاد، دیگری دست او را بگیرد . پیروزی در این باشد که همه بتوانند از خط عبور کنند .بنابراین توسعه سیاسی ، اقتصادی و اجتماعی به هم وابسته بوده و تقدم و تاخیری نباید در مسیر قایل شویم. گاهی برخی ها عنوان می کنند که تا زمانی که این میزان حجم مشکلات اقتصادی و فقر در کشور وجود دارد،بحث از توسعه سیاسی فانتزی است. درحالی که به نظرمن این ایده قابل پذیرش نیست .چون فقر و محرومیت محصول فساد قدرت است و رابطه وثیقی بین ازادی مطبوعات و فقر وجود دارد .به میزانی که جامعه آزادتر است، فقر و محرومیت کاهش می یابد. چون مطبوعات پژواک صدای مردم هستند و مشکلات را هویدا می کنند.


یعنی شما هم معتقد به تقدم توسعه سیاسی بیش از سایر حوزه ها هستید؟
نه، به نظرمن دولت ها باید به جدیت بر فعالیت احزاب توجه کند و قبول کند که اگر قرار است کشوررا به سمت توسعه ببریم ، نهایتا باید جایگاه احزاب تقویت شود. حتی کشورهایی که نظام تک حزبی دارند بهتر از کشورهایی هستند که نظام حزبی ندارند. چین یکی از الگوهایی است که همیشه مثال زده می شود که باتفکر اقتدارگرایی خود را نگه داشته و زنده است . اقتدارگراها هم همیشه مثال چین را ارایه می کنند، اما حزب کمونیست چین 75 میلیون عضو دارد و کسانی که به قدرت می رسند که بتوانند در فرایند حزبی بالا بیایند. حداقل یک رقابت درون حزبی انجام میدهند و شناسنامه دار هستند. من نمی گویم در حوزه توسعه سیاسی افراط صورت بگیرد. در حوزه سیاسی بعضا حتی در مسیرهای تاریخی این دو دهه هم در اتخاذ روش و تاکتیک اشتباه کرده ایم و فکر کرده ایم که توسعه فقط در حوزه سیاسی امکان پذیر است، آن هم با حمله به خطوط قرمز. درحالی که باید بر روی اگاهی های عمومی تمرکز کرد. وقتی پای آگاهی های عمومی در میان است باید روش توسعه سیاسی و سیاست ورزی هم متفاوت باشد. سیاست ورزان مردم سالار باید به سمت آگاهی بخشی عمومی حرکت کرده و مردم را متوجه حقوق شان کنند و از همین منظر کشورداری را روی ریل توسعه یعنی پیشرفت و بهروزی قرار دهند.

 

نوشتن دیدگاه


تصویر امنیتی
تصویر امنیتی جدید